کیاناکیانا، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

کیانا فرشته خونه ما

حوض خونه ي ما

هميشه اين حوض وسط باغچه كه بيشتر به چاه شبيه بود تا حوض فكرم رو مشغول ميكرد دوست داشتم يه جورايي از صحنه حياط پاكش كنم.... هر وقت هم مامانم ميومد خونمون ميگفت توروخدا تو اين حوض يه درخت بكاريد تا بلكه خيالمون راحت شه......   البته از ارتفاعش كم كرديم ولي به نظرم هم خطرناك بود و هم اصلا زيبا نبود و هميشه آب داخلش كثيف ميشد... ولي با اينهمه ماهي قرمز عيد پارسالمون هنوز تو اون آب و لجن بصورت مسالمت آميزي زنده بود و بزرگ شده بود.... اين عكس باغچه حياطمون در تابستان پارساله كه كل باغچه رو خيار كاشته بوديم اون گوشه عكس، نصف حوض مشخصه امسال هم قبل از اينكه ماهي هاي عيدمون رو بريزيم توش تصميم گرفتيم يه صفايي بهش بديم.... در ادامه...
4 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

با سلام و عرض تبريكااااااااااااااااااااات فراوان بابت رسيدن سالي نو، فصلي نو؛ و تبريك دوم بابت امروز، روز بزرگداشت از مادران مهربان و همسران فداكار..... اينو همه گفتن و ما هم ميگيم كه تازه وقتي قدر مادر رو ميدوني كه خودت مادر ميشي.... ديروز وقتي از مهد اومديم دنبالت در ِگوشي با باباجونت صحبت كردي.... و مثل هميشه همه شنيديم كه چي گفتي!!!  (( بابا ... آرام جون گفت وقتي باباهاتون ديديدن در ِ گوششون بگين كه فردا روز مادر و براي مامان ها جايزه بگيرن و كادوپيچ كنن بعدش بدن به شما كه بدين به مامانها )) بعدش محكم دستهاتو دور گردنم حلقه كردي و گفتي (( مامان روزت مبارك )) واي كه چقدر لذت بخش بود... البته ناگفته نماند كه چند ...
31 فروردين 1393

سال نو مبارك

سبزی اومد باز به چمن دنیا بهاره******عید اومده باز از سفر دل بی قراره باز می خونه قناری ها فصل بهارو******عید اومده باز با خودش وفا بیاره سنجد و سیب و سمنو سبزه هفت سین******سماق و سکه و سبد سفره ی رنگین اومده مهمون از سفر به سوی چشمام******لباس نو شادی و شور و دل زرین ...
27 اسفند 1392

با تو شروع ميكنم

    با اومدنت زمستون هر ساله ما رو تموم ميكني و با هم به استقبال بهار  ميريم و جشن ميگيريم ... درواقع بهار با تو شروع ميشه عشق طلايي من....         چي بهتر از اين كه تو اين روزهاي شاد و پر از شكوفه ( مثل درخت گوجه سبز باغچه مون) دخترمون يه سال بزرگتر ميشه و تو همين روزها يكانهاي عمر من هم+1 ميشه ..... چقدر اين روزها به پير شدن من و بابا فكر ميكني .... پير شي دخترم   کنار تو فقط آروم میشم پُر از دلشوره ام هر جای دیگه تو تقدیر منی بی لحظه ای شک چشات اینو بهم هر لحظه میگه تو می خندی پُر از لبخند میشم تمومِ زن...
24 اسفند 1392

كيانا و دوستان در جشن 4 سالگي

صبح زود بيدارشدي هنوز ساعت 7 نشده بود اومدي تو آشپزخونه و با عجله گفتي بابا خوابالو رو بيدار كنم؟... زود بريم تولدمه در ادامه تو جشنمون شركت كنيد     اونقدر زود از خونه زديم بيرون كه هنوز قنادي باز نشده بود و منتظر مونديم تا كيكت رو بگيريم البته كيتي ِ انگار خود كيتي نبود؛ تا ديديش گفتي اين دوست ِ كيتي ِ باباكاوه ما رو رسوند مهد، هنوز نرسيده بوديم كه صداي دست و جيغ و هورا و  تولدت مبارك از كلاستون شنيده ميشد.... خيلي ذوق زده شدي.... يخورده هم خجالت كشيدي ..... ولي مثل خانوم هاي خيلي محترم تو جايگاه مخصوصت نشستي و نظاره گر رقص و پايكوبي دوستات بودي....     آرمين و متين هم برات سنگ ...
24 اسفند 1392

فرشته زميني

  انگار همين ديروز بود كه هر شب من و باباكاوه (سه تايي... ) كوچه هاي اطراف خونه پياده روي ميكرديم و تو مسير يكي از اون فيلم فارسي هاي مورد علاقه بابا رو ميگرفتيم و بالاجبار بايد بابا رو تو ديدن اين فيلم ها همراهي ميكردم. روزهاي آخر دونفره بودنمون بود چون همين امروز و فردا ها يه فرشته به جمع دونفره مون اضافه ميشد. واي كه چقدر روزهاي اول اخمو بودي..... انگار هنوز خنديدن رو بلد نبودي..... يه وقتهايي توي خواب ميخنديدي... از اون روزها تقريبا 4 سال ميگذره..... حالا خانومي شدي واسه خودت ..... ديروز ازم پرسيدي : مامان من برم مدرسه تو وبابا پير ميشيد؟ گفتم نه اون موقع هنوز پير نيستيم وقتي عروسي كني و ني ني بياري اون موقع...
18 اسفند 1392

اين روزها

دوره دوستان مصادف شد با مشرف شدن يكي از دوستان گلم(مهسا جون) به مكه. يه مهموني عصرونه دوستانه گرفتيم. براي مهمونها گراتن مرغ رو درنظر گرفتم. كه دستورشو از سايت دوست خوبمون ساراجون آشپزيهاي مامانم گرفتم. البته تابحال خيلي درستش كردم، كيانا و كاوه هم خيلي دوست دارن. اين هم عكس قبل از تو فر گذاشتن از بعدش عكسي در دست نيست و براي دسر هم پاناكوتا درست كردم و كه اون هم دستورشو دوباره از همون سايت محبوب گرفتم. ولي خداييش خيلي خيلي خوشمزه بود و دوستان بسي استقبال نمودند. كيانا هم خيلي خوشش اومد ولي به نظرم تو دستور شكرش يخورده زياد بود كه خودم كمش كردم و خيلي عالي شد. جا داره  همينجا از ساراجون تشكر كنم و علاقه...
7 اسفند 1392

زنده باد زندگي

هيچ چيز به اندازه يادآوري روزهاي خوش كودكي شيرين و دلچسب نيست خصوصا كودكي از نوع دهه شصتي نزديك عيدووو و خونه تكوني ها شروع شده مامان من هم با يك اولتيماتوم از همه درخواست كرد باقيمانده دوره كودكي تا دانشگاهي كه در منزل پدري مونده رو جمع كنند و ببرن. تمام دوره كودكي ام تو يه كيف از جامدادي سال اول دبستان گرفته تا كارنامه هاي دوره دبيرستان و دفترچه انتخاب واحد دانشگاه و روزنامه كنكور ... خداييش يادتون هست روز اعلام نتايج باجه هاي روزنامه فروشي رو.... در ادامه مطلب گلچيني از كودكي اگه گفتيد نقاش اين نقاشيهارو؟ عكس بعدي رو ببينيم دفتر نقاشي مامان مونا در سن 6 سالگي   يادش بخير نزديك عيد كه ميشد بازار خر...
5 اسفند 1392

اومديييم

اول اينكه به خاطر اينهمه غيبت خيلي دلتنگتون شديم دوم علت غيبت: چند روزي رفتيم تهران اين مدلي (جشن انقلاب مهد كودك) روز 21 بهمن بعد از جشن كيانا رو از مهد گرفتيم و به سمت تهران حركت كرديم.تو راه هم تنها دغدغه ت اين بود كه پرچم روي صورتت پاك نشه و دم به دقيقه خودتو تو آينه ميديدي غير از خريد عيد كيانا خانوم و بازار رفتن ها يه سر رفتيم درياچه چيتگر. كيانا تو راه خواب بود و وقتي چشمش به درياچه و پرنده ها باز شد كلي ذوق كرد. ...
5 اسفند 1392