کیاناکیانا، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

کیانا فرشته خونه ما

no speak farsi

بعد از يه غيبت نسبتا طولاني دوباره برگشتيم ولي مثل اينكه همه دوستان اينروزها سخت مشغولن و حضورشون كمرنگه؟ اول از همه اينكه نماز و روزه ها تون قبول باشه دوستان... امسال ماه رمضان رسيد و خداوند رو شاكريم كه باز هم اين سعادت رو نصيبمون كرد تا از اين ماه پربركت فيض ببريم. البته روزه داري تو اين گرما و طولاني روزها خيلي سخته و بماند اينكه ديگه دم دماي افطار ناي حرف زدن هم برام نميمونه و كيانا جون دوست داره مثل هميشه هم كلام و هم بازيش باشم وقتي هم جواب رد ميشنوه ميگه مامان من اصلا دوست ندارم روزه بگيري وقتي روزه داري اصلا مهربون نيستي از اين روزها و كلاسها بگم كه دخترم ديروز هفتمين جلسه كلاس زبانش رو گذروند و شايان ذكر است كه اين كل...
18 تير 1393

همكلاسي

مدتي بود در حال تحقيق و جستجوي كلاس زبان براي كيانا جون بودم آخه مربي زبان مهد خيلي ازت راضي بود و هميشه شاگرد اول كلاس زبان بودي واسه همين ازم خواست مسئله يادگيري زبان رو براي كيانا جون جدي بگيرم. بعد از تحقيق و تفحص هاي زياد و راهنمايي هاي اهل فن تصميم بر اين شد كه شما رو تو كلاس هاي زبان مادر و كودك موسسه سيمين كه يك پروژه جديده ثبت نام كنم ... طبق معمول بقيه در ادمه مطـــــــــــــــلب كلاس هاي زبان مادر و كودك براي سنين 4 تا 7 سال برگزار ميشه و روش اون براي آموزش زبان انگليسي بر پايه مكالمه و تعاملهاي روزمره است. كودك با محاوره هاي روزانه و تعاملهايي كه در طول كلاس با مربيها و همكلاسيها خواهد داشت زبان انگليسي را بصورت ...
26 خرداد 1393

مهمونهاي عروسكي

  شب 23 اسفند سال 1391 يك تولد كوچولو با مهمونهاي عروسكي واسه كيانا جون ترتيب داديم. قبل از اينكه از خواب بيدارش كنيم كيك رو آماده كرديم و شمع رو گذاشتيم عروسكها رو چيديم و كيانا جونو از خواب بيدار و به مهموني عروسك ها دعوتش كرديم. خيلي ذوق زده نشد شايد هم يخورده ناراحت شد آخه تصوراتي كه تو اين چند روز از جشن تولد تو ذهنش ساخته بود زمين تا آسمون با اين مهموني فرق داشت. كيانا: من تولد بزززززززززززززززررررررررررگ با كيك بزززززززززززززززررررررررررگ ميخواستم اين كيكش كوچيكه!!!!!! از اونجايي كه عاشق شمع فوت كردن و كيك بريدن بود كم كم قانع شد. ...
28 فروردين 1392

سالاد عشق

وقتي رسيديم خونه زودي برنج و خورشتي كه از شب قبل آماده كرده بودم رو گذاشتم رو اجاق و ظرفهاي نهارو وسايل سالاد رو آماده كردم بعدش رفتم تا لباسهامو عوض كنم. وقتي برگشتم تو آشپزخونه كيانا رو صندلي كنار ميز نشسته بود دستش هم همون چاقو تيزه بود كه همش بهش ميگم دست نزن!!! نه تنها دست نزده بود بلكه واسه ما سالاد هم درست كرده بود تمام گوجه ها رو ريز كرده بود يه نگاه به گوجه ها انداختم يه نگاه به دستاش و بعد به چشماش. گفتم : كياناااااا گفت: مامان من ديگه بزرگ شدم مگه خودت نگفتي، مامان گلم مواظب بودم. واي كه چقدر خوشمزه بود يك سالاد با طعم عشق با دستان سر آشپز كيانا  ...
1 اسفند 1391

قدم نورسيده

    روز يكشنبه 24 ديماه 1391 توراهي خواهر عزيزم كه از شب يلدا تابحال منتظر اومدنش بوديم از راه رسيد. خواهرم دوره بارداري بدي رو گذروند و با ويار شديدش 9 ماه كنار اومد. ولي بعد از زايمان هم علايم ويارش برطرف نشد بعد از آزمايشات زياد مشخص شد كه دچار مسموميت شديد بارداري شده و كليهاشو درگير كرده و عفوني شده. الآن تقريبا يك هفته ست كه تو بيمارستان تحت مراقبته و كوچولوش محروم مونده از آغوش مادر، شير مادر...   ديروز كه رفتم ديدن خواهرم خيلي دلتنگ دخترش بود حالشو ازم پرسيد، نگراني رو ميشد تو عمق نگاهش ديد. ازم خواست فردا كه ميام عكسشو واسش بيارم، گفت كه هنوز يك دل سير صورت دخترمو نديدم. بغض گلومو ...
3 بهمن 1391

از مهد آموختم (3)

از وقتي شعر خورشيد خانوم رو ياد گرفتي همش صبح ها كه از خواب پا ميشي ميري كنار پنجره و ميگي: مامان پاشو خورشيد خانوم گيسو طلا اومده بيدار شو!!!   خورشيد خانوم خورشيد خانوم گيسو طلا           بيا پايين از اون بالا كجا ميري كجا ميري                   چرا به دور دورها ميري بيا بيا بازي كنيم                           تو كوچه ها بازي كنيم آفتاب ...
21 دی 1391

از مهد آموختم (4)

      ما اومديم با يك شعر جديد از كيانا خانوم من مـــــــــــارم و من مـــــــــارم با ما باشيد     مـــــــــــــــــــــــــار  من مارم و من مارم                از شيطنت بيزارم سر به سرم نزاري                  حيووني بي آزارم راه نميرم ميخزم                    تخم كوچيك ميزارم به ج...
19 دی 1391

عمرتان صد شب يلدا

  صداي پاي «يلدا» آرام آرام به گوش مي رسد، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نواده ها نيز براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند. ما هم طبق سنت هر ساله به اتفاق خواهر و برادر در خانه پدري گرد هم آمديم  و به یاد خود آورديم که گوشه ای از قلبمان متعلق به کسانی است که مــدت ها  بود آنها را ندیده بوديم.دیشب بار دیگر به هم گوش زد کردیم که ما خانواده ای جدا ناپذیر هستیم.  در ادامه با ما باشيد... براي شام مامان جون مرغ شكم پر خيلي خوشمزه درست كردند و جاي همتون خالي خالي بعد از شام مفصل، سفره يلدا رو چيديم و بچه ها يكي يكي وس...
3 دی 1391

یک دو سه میرم مدرسه

ورزش صبحگاهی تو یک روز آفتابی پاییزی قبل از رفتن به مهد خیلی میچسبه دو هفته ای میگذره که کیانا خانوم به مهد میره. روز اول و دوم خیلی مشتاق بود و صبح زود پاشد ولی نمیدونم چی باعث شد از روز سوم یخورده کم میل شه.  امروز صبح با بابا کاوه رفتیم آزمایشگاه. کیانا جون واسه تکمیل کردن مدارک مهد باید آزمایش انگل میداد دکترش هم برای محکم کاری یک آزمایش خون نوشت کیانا جون هم خیلی آروم روی تخت دراز کشید و خانوم دکتر ازش نمونه گرفت قربونش برم فقط یک آخ کوچولو گفت و تموم شد. امروز واسه رفتن به مهد عجله داشت واسه آرام جون يك خبر جديد داشت. تا آرام جونو ديد سریع آستیناشو برد بالا و گفت خون دادم   ...
27 آبان 1391