کیاناکیانا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

کیانا فرشته خونه ما

عمرتان صد شب يلدا

  صداي پاي «يلدا» آرام آرام به گوش مي رسد، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نواده ها نيز براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند. ما هم طبق سنت هر ساله به اتفاق خواهر و برادر در خانه پدري گرد هم آمديم  و به یاد خود آورديم که گوشه ای از قلبمان متعلق به کسانی است که مــدت ها  بود آنها را ندیده بوديم.دیشب بار دیگر به هم گوش زد کردیم که ما خانواده ای جدا ناپذیر هستیم.  در ادامه با ما باشيد... براي شام مامان جون مرغ شكم پر خيلي خوشمزه درست كردند و جاي همتون خالي خالي بعد از شام مفصل، سفره يلدا رو چيديم و بچه ها يكي يكي وس...
3 دی 1391

شب يلداي ني ني نازي

    اين هم از سفره يلدايي مهد ني ني ناز كه مراسمشو چند روز قبل اجرا كردن ديروز كه آرام جون عكشو بهم داد خيلي هيجانزده شدم اولين فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه كيانا رو چطوري رو صندلي نشوندن تا ازش عكس بگيرن قربونش برم خيلي تو اين عكس آروم و خانوم افتاده. به قول خود كيانا جون يه عالمه عالمه دوست دارم     اين هم از كارت تبريك شب يلدا ...
30 آذر 1391

از مهد آموختم (2)

درود بر همه دوستان ني ني وبلاگي خودمون با سرما چه ميكنيد؟ ننه سرما هم خوب حساب و كتاب دستشه امسال به وقتش رسيد اميدوارم غير از دلاتون، خونه هاتون هم گرم باشه واي كه پارسال ما چه سرمايي كشيديم تو زمستون اسباب كشي به خونه نوساز واي كه اصلا گرم نميشد. امسال هم كه خبرهايي از قطعي گاز مياد خدا ميدونه شايعه است يا واقعيت خدا خودش بهمون رحم كنه. بگذريم از اين حرفها در ادامه با ما باشيد   شعر بعدي كه كيانا جونمون براتون آماده كرده:           بره شيطون بره اي دارم         خيلي قشنگه بره شيطون&...
29 آذر 1391

خبر خوش

  هميشه فكر ميكردم از جيش گرفتن كيانا كار مشكليه. همين هم شد از تابستون تابحال باهاش كار كردم.  اصل قضيه اين بود كه ماي بي بي رو دوست داشت و واسش گريه ميكرد وقتي پوشك رو از پاش درمي آوردم اونقدر گريه ميكرد كه گاهي اوقات خوابش ميبرد با اين اوضاع تصميم گرفتم فرصت بيشتري بهش بدم تا خودش راضي بشه. اين قضيه تا چند روز پيش ادامه داشت تا اينكه...   از روزي كه رفتيم ديدن پانيذ جون به كيانا گفتم كه ني ني هاي مثل پانيذ پوشك ميزارن و شما ديگه بزرگ شدي خيلي اين حرف روش تاثير گذاشت اينطور شد كه خودش ازم خواست تا واسش ديگه پوشك نزارم. بابا جون هم كه خيلي وقت بود به كيانا قول گرفتن جايزه ر...
29 آذر 1391

پارسا پسر پاييزي

    تولد، تولد، تولدت مبارک مبارک، مبارک، تولدت مبارک لبت شاد و دلت خوش، چو گل پرخنده باشی بیا شمعا رو فوت کن، که صد سال زنده باشی تولد، تولد، تولدت مبارک مبارک، مبارک، تولدت مبارک بيا بندازيم امشب يه عكس يادگاري همين شب كه شكفتي مثل گل بهاري   تولد، تولد، تولدت مبارک مبارک، مبارک، تولدت مبارک       امروز تولد پسر دوست جون جوني مامان جونه. پارسا جون ايشالا صد سال زنده و پاينده باشي و هميشه لبخند رو لبات باشه و چاله هاي لپت خالي باشه از غم. www.parsayedoone.niniweblog.com ...
25 آذر 1391

پانيذ دختر پاييز

      ديروز من و كيانا به اتفاق دوستان رفتيم ديدن پانيذ جون 40 روزه !!! الهي پانيذ، يكي يدونه يكي از دوستهاي صميمي و قديمي منه كه از روزهاي پردغدغه دبيرستان تا روزهاي پرمشغله اين دوران با هم هستيم. اميدوارم كيانا و پانيذ جون هم بتونند دوستان امروز تا فرداي هم باشند. كيانا قبل رفتن يك شكلات از كيفش درآورد و گفت ميخوام بدم به پانيذ. گفتم مامان پانيذ جون هنوز نميتونه شكلات بخوره. تا رسيديم همش درگوشي بهم ميگفت مامان جايزه پانيذ رو بده الهي منظورش كادوي پانيذ جون بود قربونت برم عززززيزم. ...
22 آذر 1391

كياناي نانازي

کياناي ناز من تنها نشسته دلم براش ميسوزه قلبش شکسته به من نگاه ميکنه غمگين و خسته مامان جون مهربون در اتاقشو بسته کياناي ناز من باز ميشه فردا دوباره پر مي کشي تو خونه ما داستان ما از اين قرار كه كيانا خانوم ما وقتي ميره تو اتاقش بايد يكي يكي اسباب بازيهاشو  از توي قفسه و كمد بريزه پايين .  خلاصه اتاق رو پر از اسباب بازي ميكنه باور كنيد جاي پا گذاشتن كه خوبه جاي سوزن انداختن هم نميمونه. مخصوصا اگه خونمون مهمون داشته باشيم غيرقابل كنترل ميشه من هم براي جلوگيري از اين امر گاهي اوقات تحريمش ميكنم يعني در اتاقشو قفل ميكنم. كيانا اصلا از اين موضوع خوشش نمياد و...
15 آذر 1391

آخرین جمعه

  آخرین جمعه شهريور 91 به اتفاق بابابزرگ و عزيزجون و همه خاله جون ها رفتيم كنار ساحل و تني به آب زديم واقعا واقعا خوش گذشت يك روز عالي و گرم بود. در كنار ساحل از پاييز استقبال كرديم و فرداش شروع يك روز پركار براي ما و بچه ها بود . اونقدر سرگرم آبتني شديم كه يادمون رفت عكس يادگاري بندازيم اين هم تنها تصوير از اين وروجك هاست!!! ...
27 آبان 1391

یک دو سه میرم مدرسه

ورزش صبحگاهی تو یک روز آفتابی پاییزی قبل از رفتن به مهد خیلی میچسبه دو هفته ای میگذره که کیانا خانوم به مهد میره. روز اول و دوم خیلی مشتاق بود و صبح زود پاشد ولی نمیدونم چی باعث شد از روز سوم یخورده کم میل شه.  امروز صبح با بابا کاوه رفتیم آزمایشگاه. کیانا جون واسه تکمیل کردن مدارک مهد باید آزمایش انگل میداد دکترش هم برای محکم کاری یک آزمایش خون نوشت کیانا جون هم خیلی آروم روی تخت دراز کشید و خانوم دکتر ازش نمونه گرفت قربونش برم فقط یک آخ کوچولو گفت و تموم شد. امروز واسه رفتن به مهد عجله داشت واسه آرام جون يك خبر جديد داشت. تا آرام جونو ديد سریع آستیناشو برد بالا و گفت خون دادم   ...
27 آبان 1391

پاييزان

  وقتے کہ مے رفتے ... بہار بود ... تابستان کہ نیامدے ... پائیز شد ... پائیز کہ برنگشتے ... پائیز ماند زمستان کہ نیایے ... پائیز مے ماند ... تو را بہ دل  ِ پائیزے ات .. فصل ها را بہ هم نریز ...   عباس معروفے ...
24 آبان 1391