کیاناکیانا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

کیانا فرشته خونه ما

آخرین جمعه

  آخرین جمعه شهريور 91 به اتفاق بابابزرگ و عزيزجون و همه خاله جون ها رفتيم كنار ساحل و تني به آب زديم واقعا واقعا خوش گذشت يك روز عالي و گرم بود. در كنار ساحل از پاييز استقبال كرديم و فرداش شروع يك روز پركار براي ما و بچه ها بود . اونقدر سرگرم آبتني شديم كه يادمون رفت عكس يادگاري بندازيم اين هم تنها تصوير از اين وروجك هاست!!! ...
27 آبان 1391

یک دو سه میرم مدرسه

ورزش صبحگاهی تو یک روز آفتابی پاییزی قبل از رفتن به مهد خیلی میچسبه دو هفته ای میگذره که کیانا خانوم به مهد میره. روز اول و دوم خیلی مشتاق بود و صبح زود پاشد ولی نمیدونم چی باعث شد از روز سوم یخورده کم میل شه.  امروز صبح با بابا کاوه رفتیم آزمایشگاه. کیانا جون واسه تکمیل کردن مدارک مهد باید آزمایش انگل میداد دکترش هم برای محکم کاری یک آزمایش خون نوشت کیانا جون هم خیلی آروم روی تخت دراز کشید و خانوم دکتر ازش نمونه گرفت قربونش برم فقط یک آخ کوچولو گفت و تموم شد. امروز واسه رفتن به مهد عجله داشت واسه آرام جون يك خبر جديد داشت. تا آرام جونو ديد سریع آستیناشو برد بالا و گفت خون دادم   ...
27 آبان 1391

پاييزان

  وقتے کہ مے رفتے ... بہار بود ... تابستان کہ نیامدے ... پائیز شد ... پائیز کہ برنگشتے ... پائیز ماند زمستان کہ نیایے ... پائیز مے ماند ... تو را بہ دل  ِ پائیزے ات .. فصل ها را بہ هم نریز ...   عباس معروفے ...
24 آبان 1391

داغ داغ

    درود به همه دوستان نی نی وبلاگی دلتنگ شدیم از بس نیومدیم به خونه دلهاتون مهمونی نمیدونم از کجا و از چی بگم براتون! از شیرین زبونیها و شیطنتهای کیانا تا اتفاقات روزمره و مهمونی و عروسی؟ از همین روزها میگم براتون که کیانا خانوم تشریف آورده تهران بزرگ چون مامانی یخورده کسالت داشت و ماهم اومدیم تا زود زود خوبش کنیم. ماشالا هزار ماشالا دخترم واسه خودش خانومی شده. صحبت کردنش خیلی خیلی پیشرفت کرده و گاهی اوقات حتی من هم از حرف زدنش تعجب میکنم. خیلی خیلی زیاد میفهمه و درکش فوق العادست مابین صحبت من و باباش یه چیزهایی روبه خاطر میسپاره که اصلا فکرش رو نمیکنیم. دیگه واقعا خودش لباسهاشو میپوشه و ...
20 تير 1391

کیانا اون روزها(3)

ادامه روزهایی که گذشت رو با ما باشید با موضوع مکه رفتن بابابزرگ و عزیزجون با ما باشید...     23 فروردین بابابزرگ و عزیزجون عازم مکه بودند ما هم از چندروز قبل اونجا بودیم و عزیزجون قبل از سفر همه کارهاشو ردیف کرده بود حتی آش پشت پاش رو هم خودش پخت. تو روزهای که نبودند همش نگران حالشون بودیم آخه بابابزرگ یخورده کسالت داشت و هر روز باهاشون در تماس بودیم چندباری هم به خونه شون سر زدیم و به گلهای عزیزجون که خیلی دوسشون داره آب دادیم.  خداروشکر صحیح و سالم و بدون تاخیر صبح روز یکشنبه سوم اردیبهشت ساعت 7 صبح هواپیماشون نشست و کیانا خانوم افتخار پذیرایی از مسافران خانه خدا روداشت. عزیزجون و باب...
18 ارديبهشت 1391

کیانا اون روزها (2)

  شکین امسال عید هم مثل دوسال قبل کیانا جون بود. قبل تحویل سال با  قرآن و یک شاخه گل کیانا خانوم رو فرستادیم تو حیاط و با صدای آهنگ تحویل سال کیانا جون با قدم های کوچولوش توخونمون پا گذاشت تا امسال هم مثل سالهای قبل سالی پرخیر و برکت رو شروع کنیم و خداییش هم امسال رو خیلی خوب شروع کردیم. ادامه پست رو بیاین اینجا تا بگم براتون   اینجا قبل تحویل ساله و فکرکنم کیانا داره تو دلش دعا میکنه موقع تحویل سال و ورود فرشته کوچک به خونه ما بعد از تحویل سال وخوردن صبحونه رفتیم خدمت بابابزرگ و عزیزجون وهمه خاله ها اونجا بودند نهار رو دور همی خوردیم و اومدیم خونه چون بابایی شون تو راه بود...
14 ارديبهشت 1391