تاريخ : يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 | 10:39 | نویسنده : مامی کیانا

 كيانابلا

در لغت به معنای آب ،خاک،باد و آتش (عناصر اربعه) است ، جونمون به جونش بنده و زندگیمونو تو یک کلمه خلاصه کرده "کیانا".

کیانا یک دختر مهربون و خوش قلبه که عاشق همه نی نی هاست حتی شما که هنوز نی نی درونتون بیداره. از اینکه میاید پیشمون و برامون یک سبد مهربونی به یادگار میگذارید خیلی خوشحالیم.

دوستون داریم خیلی زیاد                    الهی که خوشتون بیاد

 

                                     

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 تير 1393 | 9:18 | نویسنده : مامی کیانا

بعد از يه غيبت نسبتا طولاني دوباره برگشتيم ولي مثل اينكه همه دوستان اينروزها سخت مشغولن و حضورشون كمرنگه؟

اول از همه اينكه نماز و روزه ها تون قبول باشه دوستان...

امسال ماه رمضان رسيد و خداوند رو شاكريم كه باز هم اين سعادت رو نصيبمون كرد تا از اين ماه پربركت فيض ببريم.

البته روزه داري تو اين گرما و طولاني روزها خيلي سخته و بماند اينكه ديگه دم دماي افطار ناي حرف زدن هم برام نميمونه و كيانا جون دوست داره مثل هميشه هم كلام و هم بازيش باشم وقتي هم جواب رد ميشنوه ميگه مامان من اصلا دوست ندارم روزه بگيري وقتي روزه داري اصلا مهربون نيستيخطادلشکسته

از اين روزها و كلاسها بگم كه دخترم ديروز هفتمين جلسه كلاس زبانش رو گذروند و شايان ذكر است كه اين كلاسها سخت روي ما مادرها هم تاثير گذاشته. به اين خاطر كه توي كلاس جو !!!!!! no speak farsi  سخت حاكمه و ما مجبوريم از گنجينه لغتهاي دست و پاشكسته كه از دانشگاه و دبيرستان به خاطر داريم استفاده كنيم.

تجربه نشستن توي يه كلاس و زيرنظر گرفتن كيانا و رابطه ش با مربي و همكلاسيهاش آرزوي ديرينه اي بود كه به حقيقت پيوست. كيانا تو كلاس يه دختر آروم و حرف گوش كن و البته به قول تيچرش smart girl و وقتي ازش يه سوال ميشه سريع جواب ميده و بعدش يه نيم نگاهي به من ميندازه تا رضايت رو تو چشمام ببينه من هم كه سخت در پوستم گنجيده ام تو دلم كلي قربون صدقه ش ميرم بغلمحبت

يه نمونه از كاردستيهاي كلاس كه فوق العاده درست كردي

happy face

و يكي از بهترين نقاشيهايي كه اينروزها ازت ديدم

snowman

يه angry birdخوشحال !!!!!(به قول خودت) كه اسمش پر از تناقضه برام درست كردي و چسبوندي به در يخچال تا بگي كه چقدر دوستم داريمحبت

يه ژست همچين عكاسخانه اي برام گرفتي و گفتي مامان ازم عكس بگير؟ خوشحال شدي مثل خانوم نشستم تا ازم عكس بگيري؟

و اين هم يه آخرهفته بسيار عالي در باغ ييلاقي

عكسهاي اين آخرهفته در يك پست جداگانه گنجانده خواهد شد منتظر باشيد see u laterبای بای





[موضوع : خاطرات شیرین]
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | 10:11 | نویسنده : مامی کیانا

امروز تولد حنانه جون خواهرزاده ي گل منه

  روزي كه به دنيا اومد خوب يادمه شروع امتحانات پايان ترم بود. خواهرم زنگ زد و خبر تولدش رو داد يك ماه زودتر به دنيا اومد و واسه همين تا چندوقت توي دستگاه بود. اونقدر ضعيف بود كه نميشد بغلش كرد.

ولي حالا واسه خودش خانومي شده و امسال كلاس اول ميره.  قربونش برم دختر چشم سياه ِمن بوسبغل

اين ترانه زيبا  كه خودم خيلي دوسش دارم رو تقديم ميكنم به حنانه جوووونم

حنا ، حنا ، خانوم حنا         چه اسمی اسم شما         ناز آهنگ بهاره

صدای نرم زمزمه             میون بارون و گُله               بوی عاشقونه داره

 عروسی ستاره ها          تو حوض چشمای شما       یه افق منظره داره

 برای پرواز دلم               رو به حیاط عاشقا               چشمتون پنجره داره

 حنا خانوم دل من            یه جای قصه انگار              منتظر شما بود

 پشت در باغ بهار             این همه آه و انتظار             به خاطر شما بود

 

با آرزوي بهترينها براي دنياي كودكانه ات....





[موضوع : مناسبت ها]
تاريخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 | 11:45 | نویسنده : مامی کیانا

مدتي بود در حال تحقيق و جستجوي كلاس زبان براي كيانا جون بودم آخه مربي زبان مهد خيلي ازت راضي بود و هميشه شاگرد اول كلاس زبان بودي واسه همين ازم خواست مسئله يادگيري زبان رو براي كيانا جون جدي بگيرم.

بعد از تحقيق و تفحص هاي زياد و راهنمايي هاي اهل فن تصميم بر اين شد كه شما رو تو كلاس هاي زبان مادر و كودك موسسه سيمين كه يك پروژه جديده ثبت نام كنم ...

طبق معمول بقيه در ادمه مطـــــــــــــــلبچشمک



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات شیرین]
تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | 13:15 | نویسنده : مامی کیانا

برف و سرماي امسال كلا تمام گلهامو از بين برد ولي با اومدن فصل بهار و وزيدن باد بهاري حتي شاخه هاي خشك هم جاني دوباره گرفتند و جوانه زدند و به گل نشستند....

بدون تعارف تشريف بياريد حياط خونه ما.....

مقدمتان گلباران FlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlowerFlower



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 9:39 | نویسنده : مامی کیانا

 

براي روز جشن روزشماري ميكردي و بالاخره يكشنبه از راه رسيد ...محبت

سر موعد مقرر من و شما و باباكاوه رسيديم به سالن ارشاد كه محل برگزاري جشنتون بود....

از ما جدا شدي و رفتي كنار دوستات رديف اول نشستيزیبا

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | 12:09 | نویسنده : مامی کیانا

روز دوشنبه بعد از صرف نهار به سمت تهران حركت كرديم. كيانا هميشه فاصله ساري تا تهران رو تو ماشين ميخوابيد ولي اينبار چشم رويهم نذاشت و منتظر بود زودتر برسيم.

قبل از رسيدن يه كيك گرفتيم تا شب ولادت حضرت علي و روز پدر رو به اتفاق بابايي جشن بگيريم.

روز سه شنبه هم عصرونه حاضر كرديم و رفتيم زمين كرج. قبلا هميشه اينجا يه جوي آب روان بود ولي اينبار از آب خبري نبود ولي مناظر چشم نواز و زيبا...

در ادامه مطلب همراه ما باشيدچشمک

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 27 ارديبهشت 1393 | 13:01 | نویسنده : مامی کیانا

بعد از مدتها كشمكش بين گروه من و گروه پدرودختر نتيجه == سر صبحي پدر با لبخندي زيركانه و قفس در دست وارد دفتر شدخندونک.....

يك جفت فنچ پر جنب و جوش...

ولي اين تازه واردها هم با اينكه اصلا با اومدنشون موافق نبودم هنوز نيومده تو دلم جاباز كردن.... مهمون حبيب خداست ديگه چه ميشه كرد؟

خدا ميدونه كيانا با ديدن اين فنچ ها چه حالي ميشه ؟ هنوز از وجود اين فنچ ها خبري نداره و مهدكودكه!........ فكر كنم ديگه از فردا با همين فنچ ها تو خونه تنها بمونه و قيد مهدكوك رو بزنه.

ديروز همينطور كه با عروسكهاش بازي ميكرد شنيدم كه گفت: خدايا دعا ميكنم بابا برام يه دوقلو بخره يكي خواهر و يكي برادر....متنظر





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد