کیاناکیانا، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

کیانا فرشته خونه ما

شیرین تر از عسل

نیمه های شب از خواب بیدار شدی،از تکونهایی که میخوردی بیدار شدم. دیدم نشستی، گفتم مامانی چی شده؟ چی میخوای؟ گفتی: گرسنمه!! گفتم: چی واست بیارم؟ چی میخوری؟ گفتی : تو رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی اولش مات و مبهوت شدم آخه اونقدر جدی گفتی که نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم. بعد ریز ریز خندیدی و دوتایی زدیم زیر خنده. آخه شیطون نصفه شبی شوخیت گرفته،نیم وجبی از خواب بیدار شدی که اینو بهم بگی. خیلی شیرین شدی از عسل هم شیرین تر.   ...
30 ارديبهشت 1392

یک روز خوب

 ماجراي يك روز خوب و به يادماندني رو در ادامه مطلب بخونيد كم كم به پايان زودرس سال تحصيلي نزديك ميشيم. به همين خاطر چند روز پيش از طرف مديريت مهد به جشن پايان سال بچه ها دعوت شديم. واي كه چه لذت بخش بود براي من و باباكاوه شركت تو اين جشن كه برامون اولين تجربه بود، مثل تموم تجربيات شيريني كه به واسط فرشته كوچك خونمون خداوند بهمون هديه ميداد. بي صبرانه منتظر فرا رسيدن روز جشن بوديم. راس ساعت 3:30به سالني كه دعوت شده بوديم رفتيم. كيانا رو ازمون تحويل گرفتند و بچه ها تو رديف اول نشستند. من و باباكاوه هم چند رديف عقب تر نشستيم. گوشامون پر بود از صداي كيانا كه با دوستاش حرف ميزد قربونش برم صداش از همه بچه ها رساتر بود و ...
29 ارديبهشت 1392

خدايي كه همين نزديكيست

همه در بعثت ذرات هستیم                همه پیغمبر بالذات هستیم بشر آیینه دار بی ثباتی است             وگرنه دانش توحید ذاتی است خدا جز خاک مأوایی ندارد                  جهان غیر خدا جایی ندارد خدا در لا به لای لآ مکان است            خدا مثل حقیقت بی نشان است خدا در گل خدا در آب و رنگ است        خدا نقاش این جمع قشنگ است خدا یعنی درختان حرف دارند              شقایق ها درونی ژرف دارند خدا ... ذات گل و ذ...
25 ارديبهشت 1392

مدير خوش قول!!!

اگه دوستان يادشون باشه گفته بودم مديريت مهد كيانا قول داده بود به زودي برنامه يك اردوي ديگه رو بزاره. خانوم تنهايي خيلي سريع به قولش عمل كرد. پنجشنبه اي كه گذشت رفتيم اردووووو مقصد اردو اين دفعه يكي ديگه از زيباييهاي شمال كشور بود بـــــــــــله رفتيم دريااااااااا  اين بار از كلاس كيانا دوستهاي بيشتري اومده بودند. آرمين كه هميشه كيانا از شيطنتهاش توي كلاس ميگه بود اميررضا، رادين،ديانا ،نرگس... صبح زود با كلي وسيله كه هر چه كردم از حجمشون كم كنم و بيخيالشون بشم ولي دوباره لحظه آخر برداشتمشون. مثل اينكه قسمتمون اينه كه روز ابري بريم اردو يا اينكه وقتي قصد اردو داريم هوا ابري ميشه!!!!!!! ...
24 ارديبهشت 1392

تولد كيييييييييييه؟

اگه فكر ميكنيد تولد يك بچه 1 ساله است!!!! . . . . . . اشتباه ميكنيد!!!!!   تولد يك باباي 32 ساله ست ما هم با گذاشتن شمع يك خواستيم با بابا كاوه شوخي كنيم گفتيم بابايي يك وقت غصه نخوري پير شدي براي ما همون كاوه كوچولويي ١٩ اردیبهشت تولد باباکاوه بود و كيك تولد بابا كاوه رو با يك روز تاخير گرفتيم كيكشو كيانا انتخاب كرد(اولش خواست بن تني بگيره گفت چون باباكاوه پسره بعد نظرش عوض شد خواست ماشيني باشه در لحظه آخر نظرش عوض شد يك كيك عشقولانه دخترونه واسه بابا انتخاب كرد و بيخيال پسرونه و پدرونه بودنش شد خوب وقتي آدم يك دختر ملوس داشته باشه مگه ميشه كيكش غير از اين باشه؟؟؟!!!!!!!)، شمعش...
22 ارديبهشت 1392

مهمان ناخوانده

روز جمعه بابا كاوه مشغول پاره اي از تعميرات خانگي بود كه با صداي بلند من و كيانا رو صدا زد...   با ما باشيد من و كيانا كه توي حياط مشغول رسيدگي به باغچه بوديم سريع خودمونو رسونديم تو دستهاي باباكاوه يك لونه پرنده با يك تخم كوچيك بود!!!!! دقيقا بالاي پكيج يك ياكريم واسه خودش لونه ساخته بود اي جاااان چند وقتي بود كه متوجه رفت و آمد مشكوك يك ياكريم شده بودم ؛ من و كيانا واسش رو ديوار تراس غذا ميذاشتيم. بعد از تعميرات بابا طي مراسمي دوباره اون و سرجاش گذاشتيم. وقتي كوچيك بوديم مامانم ميگفت وقتي ياكريم بياد تو خونه يا صداي آواز خوندنش بياد خير و بركت مياره. من هم قلبا به ياكريم خيلي اعتقاد دارم ايشالا همينجا موندگ...
21 ارديبهشت 1392

بهارم و بهارم

اولش بگم كه اين بهار و كيانا از درخت ليمو تو باغچه كند و گذاشت تو ليوان و خودش ازش عكس انداخت گفت مامان اين عكسو بزار تو ووگلاگم!!!!!! در ادامه با شعر جديدي از كيانا با ما باشيد                                               بهارم و بهارم                         شادي با خود ...
21 ارديبهشت 1392

يك روز ييلاقي

  روز 5 شنبه به اتفاق اميرمحمد و خاله جون و منيره جون رفتيم سمت ييلاق خودمون كه نزديكيه شهر دامغان. يك منطقه كوهستاني ولي سرسبز و خوش آب و هوا به اسم تويه دروار. با ما باشيد ...... بعد از نهار حركت كرديم تقريبا 2 ساعتي تا ساري فاصله داشت بين راه هم كنار يك دشت سرسبز ولي خيلي سرد توقف كرديم و چايي و عصرونه خورديم خيلي خيلي چسبيد. تا رسيديم رفتيم زير لحاف كرسي چون شب قبلش اونجا برف اومده بود، حسابي هوا سرد بود ما هم تا تونستيم لباس پوشيديم. براي شام هم كباب زديم تو رگ و تو هواي سرد اونجا حسابي بهمون چسبيد. فردا صبح هوا آفتابي و گرم بود به اتفاق همه رفتيم باغ هاي اطراف رو گشتيم و حسابي كوهنوردي و پياده روي ...
14 ارديبهشت 1392

ميريم اردو

چند وقتيه مديريت مهد قول داده مامان ها و بچه ها رو با  هم ببره اردو. بالاخره روز اردو فرا رسید با یک روز شاد همراه ما باشید....   بعد از امروز و فردا شدنها روز اردو افتاد 5 شنبه. حيف كه هوا يكمي سرد و ابري بود. صبح قبل رفتن زنگ زدم مهد گفتم شايد كنسل شده باشه ولي گفتند كه ساعت 8 باشيد مهد تا ٨:30 حركت كنيم.  با كلي لباس و خوراكي راهي اردو شديم 3 تا اتوبوس با يك عالمه بچه كه يا با مامان هاشون اومده بودند و يا با مادربزرگ هاي مهربونشون. تو راه خيلي خوش گذشت و بچه ها با مربي هاشون كلي شعر خوندن كيانا از اول تا آخر روي صندلي ايستاده بود و مشغول تعارف كردن خوراكي هاش به دوستاش بود. اينجا هم تو ...
2 ارديبهشت 1392

تولد بزررررررررررررررررگ

تولد كيانا جون با چند روز تاخير از تاريخ اصلي روز جمعه دومين روز از بهار سال 1392 برگزار شد. اين تاخير هم چند دليل داشت اول از همه اينكه دم عيدي همه سرشون حسابي شلوغ بود ، از همه بيشتر خودم. و ديگه اينكه به مهمونهاي راه دورمون دسترسي نداشتيم آخه بابايي و ماماني و عمو جونها بايد از تهران ميومدند و اقوام باباكاوه اكثرا ساكن بهشهر هستند. براي همين مهموني رو انداختيم تو تعطيلات تا همه بتونند تو جشنمون شركت داشته باشند. ولي دقيقا يكروز قبل از مهموني يكي از بستگانمون كه تو بستر بيماري بود فوت كرد و تعدادي از مهمونهامون بخاطر شركت تو مراسم تدفين و ختم نتونستند بيان از جمله مامان و باباي خودم و خواهرم وبرادرم با خانواده هاشو...
1 ارديبهشت 1392
1